تبليغاتX
کهکشان رویایی پسرم
کهکشان رویایی پسرم

همه جای ایران زمین گهرنشان و دوست داشتنی است ، تمام ملک و گستره ایران ، عزیز و برچشم گذاشتنی است ، کوه و دشت و دمن و شهر و روستای ایران ، شرق و غرب و جنوب و شمال و مرکز ایران مامن عشق و آزادگی و دلدادگی است و این حقیقت را مگر تاب مستوری است ؟

اما یک نقطه ایران ، بخشی از سرزمین مادری ما ایرانیان ، کمترین فاصله را با آسمان دارد ، جایی که قلب ایران در آن می تپد، خراسان را می گوییم ، مشهد حضرت رضا را می گوییم ، قبله هفتم را نشانی می دهیم ، روضه منور فرزند زهرا را می گوییم ، حرم ملکوتی فرزند علی را می گوییم ، مشهدالرضا ، قبله دل های عاشق را ، گنبد و گلدسته و سقاخانه و حرم علی بن موسی الرضا را اشارت می کنیم ، مشهد الرضا ، همانجا که خورشید ، بی اذن و رخصت مولای دلهای عاشق ، پرده از رخ برنمی گیرد.

اینجا خورشید از حرم آقا ، تابیدن آغاز می کند ، اینجا همیشه فوج فوج فرشته بین آسمان و زمین پر می گشاید ، از مشهدالرضا از حرم آقای رئوف تا عرض (حضرت ودود) فاصله ای نیست ، آری اینجا از نقاط وصل و پیوستگی زمین و آسمان است گمانمان نیست کسی را این باور نباشد ! مگر عارف حق رضا نباشد؟

اینجا حرم علی بن موسی الرضا فرزند حبیب خدا ، دردانه عالم خلقت ، بلند مرتبه ترین انسان عالم وجود ، حضرت محمد مصطفی خاتم الانبیاء است ، اینجا نور از وجود حجت حق حضرت علی بن موسی الرضا روشنی می گیرد .

خاک مرقد آقا ، توتیای چشم عرشیان و فرشیان است ، مشهد مامن دلهای باصفاست . حرم مولا زینت و گوهر عرشی ایران زمین است .

مگر می توان در دیار خورشید در سرزمین بی غروب در این ناب ترین و نازترین قطعه بهشتی به نماز و ناز و نیاز و دعا و التجا دل نسپرد و امیدوار نبود ؟

اینجا برخی آقا را به دردانه اش به جوادش سوگند می دهند برخی به پدرش علی و برخی به مادرش زهرا و برخی به جد اعظم و اطهرش رسول خدا سوگند می دهند . امام رئوف مولای مهربانی و صفا حضرت ضامن آهو شما هیچ سلامی را بی پاسخ نمی گذارید .......

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ، اسلام علیک ین رسول الله

آقای عزیز اینک با دلی شاد سلامی می کنیم به بارگاه منور و نورانی شما از طرف همه دلهای عاشقی که این چند روزه از همه جا دلهاشون و راهی حرم پاکتون کردن و ملتمس دعا بودن امام عزیز امروز و این لحظه بیشتر از هر زمانی به خودمون می بالیم و افتخار می کنیم که لیافت حضور در سرزمین خورشید و داریم به حرمت این شب عزیز فرج اقا امام زمان (عج) را نزدیک بگردان ، دلهای همه حاجتمندان را شاد بفرما و شفای همه دردمندان و اجابت نما ............ آمین یا رب العالمین

سلامی گرم از کنار مرقد مطهر آقا امام هشتم (ص) به همه دوستان عزیزم و خونواده ها مهربونشون ، اومدم بگم که جای همه شما امشب مشهد خالیه حال و هوای عجیبی شهر مشهد و فرا گرفته همه جا آذین بندی شده و جشن و شادمانی به پا شده اگه بخوام به طور کامل توضیح بدم ممکنه از حوصله همه خارج باشه ولی در اولین فرصت تصاویر این لحظات نورانی و زیبا و از حرم پاک رضوی واستون می ذارم فقط به این بسنده می کنم که  امیدوارم به برکت همین لحظات عزیز خدا قسمت و روزی همه شما زیارت آقا امام رضا رو میسر برگدونه انشاءالله که بتونیم همراه با کیارش عزیزمون امشب نایب الزیاره همه شما در جوار مطهر امام رضا باشیم .

دعاگوی همه شما در جوار مرقد مطهر امام رضا(ع)

کیارش ، مامانی ، بابایی




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

امروز یکشنبه هم شما با بابایی خونه بودین و حسابی بهتون خوش گذشته بود کیا خودمونیم همه تعطیلات زمستونی می رن شما امسال تعطیلات پاییزه هم داشتی دیروز که با مامان بودی امروز و فردا هم با بابایی هستی ...... صبح که من میخواستم برم اداره چشمهای نازت و باز کردی و گفتی داری می ری و بوسیدمت گفتم آره ، چشمات و بستی و تا وقتی که مامان آماده رفتن شده بود خوابیدی ، چند بار تماس گرفتم که بابا گفت بیدار شدی و دوباره خوابیدی یعد هم که بیدار شدی سرگرم بازی کردن و نقاشی بودی و ظهر هم با بابایی رفته بودین پارک خدا رو شکر هوا هم خوب بود و حسابی لذت برده بودی ظهر که من اومدم بابا گفت نمی دونی از صبح که رفتی ساعت ۷:۱۵ بیدار شد و گفت بابا مامان رفته پاشو بریم بیرون که با خوندن چند تا قصه دوباره خوابوندمش از زمانی هم که بیدار شده می گه چرا اسم من و گذاشتین کیارش من دوست داشتم اسمم فیلیکس باشه خالاصه از صبح دارم جوا ب پس می دم که چرا این اسم و واسش گذاشتم بعد هم که خودت گفتی مامان تو چرا من و صبح بیدار نکردی مگه نگفتی خواستم برم بیدارت می کنم این بود اوضاع احوال گل پسری تا ظهر بعد هم که مشغول کشیدن نقاشی شدی و نهارت و خوردی کیا جونم یه چیزی بگم این چند روزه نقاشیت خیلی فرق کرده قبلا زیاد علاقه ای به نقاشی نداشتی ولی یکی دو روزه که پای تخته وایت برد می ری و نقاشی می کشی به قول خودت فیلیکس و می کشی خونش و آب و خورشید و موشک ، الهی قربونت برم که اینقدر خوشگل نقاشی می کشی ونشون دادی که به نقاشی هم علاقه داری بعد از نهار هم حاضر شدیم و شما و گذاشتیم خونه خاله جون و من و بابا هم رفتیم جسله انجمن مهدت اونجا هم فرشته جون ، یاسی جون و زهره جون خیلی نگرانت بودن و احوالت می پرسیدن یه چیزی بگم که فراموش کرده بودم خانم اورنگ (راحله جون) مربی قرآن مهدتون هم دیدم چه خانم ماه و دوست داشتنی بود از کلاسهاتون صحبت کردیم و اینکه شما چقدر خوب گوش می کنی و یاد می گیری مامان هم کلی به گل پسرش افتخار کرد خلاصه بعد از جلسه هم اومدم دنبالت که خاله جون گفت خوابی کلی با آتنا جون و محمد جون بازی کردی و خوابیدی ولی باز از ساعت ۴  تب کردی الهی مامان بمیره که چقدر این چند روز اذیت شدی با اینکه خونه بودی و استراحت می کردی ولی تبت قطع نمیشد خلاصه تا من وسایلت و جمع کردم شما هم بیدار شدی و امدی بغلم از خاله جون خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون قرار شد بریم خونه بابا جون که شما یکم تغییر آب و هوا بدی شاید بهتر بشی اونجا رفتیم و دوباره گل مامان سر شوق اومد و شروع کرد به بازی دایی جون مجید هم واست یه کالسکه آورد که یه اسب خوشگل داشت و کلی با اون بازی کردی و بعد هم کارتهات و واسه دایی جون و خاله جون خوندی و بعد هم اینکه بریم خونه واسه اینکه واژیک وایت برد جدید گرفته بودی و خوب دیگه عشق نقاشی ساعت ۹ رفتیم خونه و گل مامان مشغول نقاشی کشیدن شد این هم یه روز با بابایی بود که باز هم حساب بهت خوش گذشته بود. تا فردا ببینم چکار میکنی. 

این هم چند تا عکس از نقاشی های خوشگلت (البته به همراه عکسهای خود گل پسری تقدیم به خاله جونهای گلی که قدم روی چشممون گذاشتن و وبمون و ستاره بارون کردن)

     

 

  

(۳/۸/۱۳۸۸)




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

یه سلام دوباره به یه گل پسر ناز و دوست داشتنی خوبی مامانی من دیروز قرار گذاشتیم که دوباره بیام وبقیه ماجرای روز شنبه و واست تعریف کنم حال پس بشنو ادامه ماجرا رو .......... زمانیکه رسیدیم خونهاول لباسهات و عوض کردی و بعد هم گفتی مامان تا من سی دی نگاه میکنم شما نهارم و بیار ، آفرین به پسر گل این یعنی هم گرسنت شده بود و هم به نحوی می خواستی دل مامان و بدست بیاری که بذارم سی دی نگاه کنی خوب اشکالی نداشت یه روز قرار بود با هم باشیم پس باید حسابی بهت خوش می گذشت سی دی و واست گذاشتم و رفتم که نهارت و بیارم گل مامان کارتون قطار سریع السیر قطبی و نگاه می کرد ونهار می خورد بعد از نهار هم گفتی بقیه سی دی و بعدازظهر نگاه می کنم  ......... اصلا باور کردنی نبود خیلی بزرگ شدی چون همیشه کلی با هم بحث می کردیم تا رضایت می دادی یه سی دی نگاه کنی ولی حالا خودت داوطلبانه این کار و انجام دادی و بعد هم کتاب داستانت و آوردی و گفتی من دراز می کشم واسم بخون تا بابا بیاد به روی چشم کتاب داستانت و باز کردم شروع کردم به خوندن چند تا از داستانهاش و که واست خوندم گفتی مامان می شه چشمام و ببندم و گوش کنم ........ الهی قربونت بشم ببین چقدر خسته بودی همیشه مامان می گه چشمات و ببند و بخواب باز هم اینبار خودت این و از مامان خواستی و چشمهات و بستی و در ضمن گوش کردن به داستانها به خواب ناز رفتی و بابایی هم که اومد چندبار صدات کردم ولی بقدری خسته بودی که تا ساعت ۷ شب خوابیدی از خواب هم که بیدار شدی گفتی مامان امروز می خوام بن بن بن کار کنم نمی دونم خواب دیده بودی یا تحت تاثیر تبلیغ اون قرار گرفته بودی خلاصه بعد از اینکه سریال های تلویزیون و دیدی و شام خوردی بن بن بن و آوردی و با هم شروع کردیم اول قرار شد با سه کلمه شروع کنیم که خسته هم نشی ولی خودت گفتی  دوست دارم رنگها رو هم یاد بگیرم و بعد چند تا رنگ و هم یاد گرفتی آفرین به گل مامان فرک کنم حالا خودت مشتاق شدی که یاد بگیری مامان هم تمام تلاشش و می کنی که موفق بشی این هم بود یه روز قشنگ و زیبا که مامانی کنار گل نازش بود به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم شما هم بهترین لحظات و سپری کرده باشی .




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

قشنگم هر بار بادیدن حرم پیغمبر(ص) و دیدن گنبد خضراء و خونه خدا دلت پر می کشه این و به معنای واقعی می گم و می تونم به جرات بگم که هر شب موقع اذان مغرب زمانیکه خونه خدا رو از تلویزیون می مبینی دستات رو به آسمون بلند می کنی و می گی خداجون ما یه بار دیگه بیام خونت فدای اون دل پاکت بشه مامان که با گفتن این حرفها بیشتر دلم مامان وبابا و هوایی میکنی نمی شه از تلویزیون تصاویر مکه و مدینه و ببینی و نگی مامان چرا دوباره نمیریم چقدر قشنگ از خاطرات و لحظه های حرم واسم تعریف می کنی تمام لحظه ها ملکه ذهن کوچیکت شده و به قشنگی همه رو تفسیر می کنی انگار که ساعتی قبل اتفاق افتاده ............ باز هم دیشب یاد کعبه کردی و گفتی مامان ایندفعه که رفتیم من و هم دوباره ببر که دور خونه خدا بگردم ولی زیاد جلو نرو که شلوغ نباشه به روی چشم گلم تو از خدا بخواه که دوباره و خیلی زود همه ما رو بطلبه ،  ولی کیا جونم الان بیشتر از هر وقتی همه ما آرزو می کنیم که اونجا بودیم هر کاروانی که اعزام می شه دلم ما رو هم با خودش می بره همیشه شنیده بودم بعد از یکبار دیدن مدام دنبال گمشده ای می گردن ولی دروغ نباشه باور نمی کردم ولی حالا به عینه دارم درک می کنم مخصوصا زمانیکه تو هم بهونه رفتم می گیری .

خدایا به حرمت این روزهای عزیز و پاکت قسمت می دم یکبار دیگه نصیب و قسمت و روزیمون کن که دلمون و روحمون و راهی حرم پاک و الهیت کنیم شاید دلمون آروم بگیره

 آمین یا رب العالمین

به یاد اون روزهای عزیز و مقدس چند تا از عکسهات می ذارم شاید اینجوری ............

  

  

  

 

یکشنبه (۳/۸/۱۳۸۸)




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

سلام به فرشته کوچولوی ناز خودم که امروز خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده خودت خوب می دونی چرا به اندازه همه ستاره ها دلتنگتم و واسه دیدنت لحظه شماری می کنم قند عسلم از پنجشنبه بعداز ظهر کمی کسل بودی با اینکه خونه بابا جون بودیم و با محمد جون و علی گلی حسابی سرگرم بازی بودی ولی چهرت خسته بود و همین شروع یه سرما خوردگی دیگه شد این دو ماه جبران شش ماه قبل و کردی هفته اول مهر یکبار سرما خوردی و هفته اول آبان هم که دوباره این ویروس ناقلا به سراغت اومده از صبح جمعه هم تب کردی و سعی می کردی بخوابی الهی بمیرم واست که اصلا طاقت بی حال بودنت و ندارم و دوست دارم همیشه شاد و خندون باشی ولی خوب این وضع ادامه داشت تا نیمه شب شنبه ساعت ۲:۳۰ صبح چشمهای خوشگلت و باز کردی و گفتی حالم خوب نیست تو خواب و بیداری واسم چند تا شعر خوندی و خوابیدی ساعت ۳ بود که دیدم بدنت حسابی گرم شده بیدارت کردم وبابایی شربتت و داد با زهم خوابت نبرد و تا ساعت ۴  بیدار بودی و با دستاهات بازی می کردی تا کم کم خواب چشمهای نازت و روی هم گذاشت و اینجوری بود که مامان تصمیم گرفت سرکار نره و کنار گل پسری بمونه ساعت ۸:۴۵ بیدار شدی و گفتی مامان ببین بابا رفته و من و تو خونه موندیم چقدرخوشحال بودی که خونه ای و چقدر مامان ناراحت از اینکه نمی تونه همیشه کنارت باشه بعد با همدیگه داخل آشپرخونه رفتیم و صبحانت و خوردی بعد هم مامانی آمادت کرد که بریم دکتر البته اول کمی ناراحتی کردی و گفتی می خوام تلویزیون نگاه کنم ولی بعد با قول گرفتن یه سی دی حاضر شدی بریم با خاله جون هماهنگ کردم و چون بعدازظهر مطب دکتر شلوغ بود قرار شد صبح بریم بانک و اونجا دکتر مصطفوی شما رو معاینه کنن خلاصه اینجوری بود که با یه تیر چند نشون زدیم هم دیدن خاله جون هم دکتر و ................

ساعت ۱۰:۱۵ رسیدیم بانک خاله جون و رفتیم داخل اتاقشون اول از همه پریدی بغل خاله جون بعد هم یه بسته بیسکویت گرفتی رفتیم اتاق آقای دکتر فقط داخل آسانسور به خاله جون گفتی به آقای دکتر بگو چیزی داخل دهنم نکنه و خاله جون هم قول داد و به محض دیدن آقای دکتر بهشون گفت خلاصه روی پای مامان نشتی و آقای دکتر معاینت کردن و بعد هم نسخه و خداحافظی از اونجا خاله جون بهت قول داده بودن بریم بوفه و اونجا هم چند تا کیک و بیسکویت انتخاب کردی و بعد هم از خاله جون خداحافظی کردیم و رفتیم ...........

خوب تا اینجا اومده بودیم حیف بود یه سر به ارایشگاه نزیم اول رفتیم داروخونه و داروهات گرفتیم و تا مامان داروها رو گرفت گل مامان سه تا کتاب داستان خیلی خوشگل واسه خودش انتخاب کرد و بعد هم از داروخانه خارج شدیم و رفتیم به سمت آرایشگاه که این چند هفته واسه خودش داستانی شده یا میریم اونجحا شلوغه یا گل پسری تمایلی به رفتن نداره سرت و بدرد نیارم حاضر شدی و رفتیم خدا رو شکر خلوت بود نشستی و عمو ایرج مشغول کوتاه کردن موهات شد جالب بود خونه می گفتی آلمانی واسم کوتاه کنه ولی اونجا تا بهت گفت موهات سیخ سیخ کنم خندیدی و گفتی آره و این باعث شد که تمام هنرش و روی سرت به کار بگیره و به قول خودشون موهات و فشن کوتاه کنن امان از دست تو گل پسری .......... ولی خداییش خیلی بهت اومد مثل همیشه ناز و دلبر شدی از آرایشگاه اومدیم بیرون و رفتیم سراغ خریدن سی دی آخه مامان قول داده بود و بعد هم گفتی دوباره بریم بانک خاله جون من و ببینه و بعد بریم خونه اینجوری کهشما پیش می رفتی فکر کنم باید تا ظهر تو سجاد دور می زدیم ، دوباره رفتیم بانک و خلاه جون شما رو دید و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه .حالا تا اینجا و واست تعریف کردم تا باز بیام و بقیه قضایا ........................

فقط این و بگم که خیلی به هر دوتامون خوش گذشت

یکشنبه (۳/۸/۱۳۸۸)




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

یه سلام گرم ولی با کلی خجالت با گل پسری خوبی قشنگ مامان روزگار بروفق مراد هست مامان کلی شرمندت شده که باز هم یه غیبت طولانی داشته چکار کنم زمان بقدری زود می گذره که فکر می کنم فرصت هیچ کاری و پیدا نمی کنم خودت که خوب می دونی چی می گم ولی باز هم طبق معمول به آقایی و بزرگی خودت مامان و ببخش خیلی دوست داشتم بدونم الان در چه حال و هوایی هستی که داری این مطلب و می خونی کلاس چندمی چند سالت چه موقع از روزه که به وبت سر زدی و مشغول چه کاری هستی ولی خوب باز هم باید صبر کرد مثل همه اتفاقهای شیرینی که تا به حال آروز داشتم ببینم و با بزرگ شدنت دارم روز به روز تجربه می کنم و لذت می برم ................. بگذریم این چند وقت کلی اتفاق های خوب افتاد از رفتن به مهد کودک و جشن های هفته کودک گرفته تا دیدن خاله الهه عزیز و عموجون و الینای گلم که واقعا روزهای قشنگی بود از این هفته هم که مراسم ولادت با سعادت امام رضا (ع) و در پیش داری و دیگه حسابی سرگرمی انشاءالله که بهت خوش بگذره .

قرار بود از روز جهانی کودک شروع کنیم یادت که هست اومدم مهد و گل پسرم و دیدم که خندون شاد از داخل سالن بیرون اومد و با کلی انرزی پریدی بغل مامان و گفتی مامان امروز یه تاتر خوشگل داشتیم داخل حیاط  مربیامون لباسهای موش و خرگوش و جوجه و ................ پوشیده بودن و واسمون برنامه اجرا کردن و تا خونه تمام حرکات اونها رو واسه مامان و بابا نمایش دادی . در ضمن مراسم عکس و فیلم برداری روز اول مهرتون هم امروز در این روز انجام شده بود (16/7/88) ، روز دوم  (18/7/88) هم برنامه گریم و مسابقه بود گل مامان هم یه آقا شیر خوشگل شده بود ظهر که رفتیم بانک خاله جون حسابی احساس شیر بودن پیدا کرده بود و می گفتی من یه شیرم ننه (نعره) می کشم و همه و می ترسوندی الهی دورت بگردم بقدری ناز و خوشگل شده بودی که دوست داشتم بوسه بارونت کنم خاله جون هم حسابی از دیدنت خوشحال شد.

روز سوم (19/7/88) برنامه درشکه سواری داشتین که می گفتی سوار آقا اسبه شدیم و تمام کوچه مهد ورفتیم و برگشتیم وای که چقدر بهت خوش گذشته بود و مدام تا شب تعریف می کردی و روز چهارم (20/7/88) برنامه رفتن به پارک جامی بود می گفتی چون پارک نزدیک مهدمون هست همه فطار شدیم از داخل پیاده رو کو کو چی چی کردیم و رفتیم پارک فرشته جون و فهیمه جون هم مراقبمون بودن . یه برنامه استخر هم داشتنن که موکول شده به روزهای آینده می دونم که این هفته یکی از هفته های قشنگ زندگیت بود گلم .

روز پنجشنبه هم الینای گلم به اتفاق مامان و بابای عزیز و مهربونش اومدن اداره وای کیا نمی دونی چقدر غافل گیر شدم اصلا فکر نمی کردم که خاله جون بیاد مشهد خیلی خوشحال شدم تصور کن اصلا انتظار نداشته باشی و یکدفعه یکی از بهترین عزیزانت و کنار ببینی چه حسی پیدا می کنی اصلا قابل تصور نبود اومدن و مثل دفعه قبل با شیرینی های خوشمزه ای که واسمون آوردن شرمندمون کردن و شیرینی حضورشون و دوصد چندان کردن واسه روز جمعه هم قرار گذاشتیم که به اتفاق بریم بیرون کیا واست از الینا بگم بقدری ناز و خوشگل و دوست داشتنی بود که خدا می دونه هر چند که خودت این پرنسس کوچولو و از نزدیک دیدی ولی واسه من یه حس دیگه داشت با اینکه دفعه قبل اون و دیده بودم ولی خواب بود و اینبار با شیرین زبونی هاش حسابی دلم و برد روز جمعه همه  با هم رفتیم الماس شرق و شما تو تا وروجک خوشگل رفتید سرزمین عجایب و سرگرم بازی شدین ولی بقدری بالا و پایین رفتید که حتی نتونستم یه عکس درست و حسابی از شما دو تا بگیرم این بود برنامه اونجا حال بگذریم که اونجا چه اتفاقهایی افتاد شما و الینا گلی با هم بالاخره کنار اومدین و سرگرم بازی شدین بعد هم رفتیم پیتزا کندز و تمام مدت شام شما گوشی مامان گرفته بودی و یواشکی از خاله جون و الینا گلی عکس می گرفتی و شام نخوردی ، راستی این و هم بگم که شما یه پسر کاملا سر بزیر و خجالتی شده بودی داخل ماشین که سعی می کردی اصلا به خاله و الینا نگاه نکنی بعضی اوقات هم که یه چیزی می شد زیر چشمی یه نگاهی می نداختی این هم از شاهزاده مامان که جلوی خاله جون حسابی داشت آبرو داری می کرد. این هم خاطره یه روز زیبا از بودن در کنار الینای گلم ( یکی از گلهای سایت کودکانه و نی نی سایت ) بود کیا این و بگم تمام مدتی که با هم بودیم خاطرات آشنایی این دوساله واسم تکرار شد اولین باری که عکس الینا و دیدم زمانیکه یه مدت ازشون بی خبر بودم واز طریق وبلاگ الینا جون پیداشون کردم خاطرات زیبای الینا که با قلم شیوای مامانی گلش می خوندم و خالصه خیلی چیزهای دیگه ........ واسم تداعی شد جالبه که خاله الهه هم همین حالت و داشت باز هم خدا رو به خاطر آشنایی با دوستان گلی که از طریق سایت کودکانه باهشون آشنا شدم شکر می کنم و امیدوارم که روزی برسه که همه در کنار هم باشیم .

 خوب گل پسری دیروز هم ولادت با سعادت خانم حضرت فاطمه معصومه (س) بود که به این مناسبت مهد شما جشن گرفته بودن البته واسه پرنسس های ناز مهدتون که به قول فرشته جون واسه اینکه دل شما ها هم نشکنه شما رو هم داخل جشن شرکت داده بدون و حتی جایزه هم گرفته بودید ظهر هم تا من و دیدی کتابت و نشونم دادی و گفتی واسه دخترها هم یه ست گل سر قرمز گرفته بودن ولی کیا چون عاشق رنگ قرمزی فکر کنم بدت نمی اومد به شما هم می دادن .................. دعوام نکن نگفتم که واسه استفاده کردن فقط واسه اینکه رنگ قرمز بود ......................

این هم خاطرات این چند روزه باز ببینیم کی دوباره بخت با من یار می شه که دوباره مثل قبل شروع به نوشتن کنم. با سلامی دوباره خدانگهدار.

تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرهای می سازن گل پسرم.

( ۲۹/۷/۱۳۸۸ )




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

یک لحظه عصبانی :

دقایقی بعد خوشحال و مشغول شادمانی :

 

۸/۶/۱۳۸۸




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

img98.com Image Upload Center

الهی مامان دورت برگرده ، همیشه آرزوم بود که بزرگتر بشی و بتونم واست لباس پلیس بگیرم و بالاخره این آرزوم هم برآورده شد قامت رعنای گل پسرم و با لباس پلیس دیدم .بارالها به خاطر همه مهربونیات شکر. خدای من خیلی مهربونی و خیلی دوست داریم همیشه پشت و پناه گل پسرمون باش. شازده کوچولومون و اول به خودت و بعد هم به آقا امام زمان می سپاریم که همیشه نگهدارش باشید.

آمین یا رب العالمین




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... درست مثل الان که هر کی از تو می پرسه یه عدد و می گی

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی
هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم  و می پرستمت کیارش گلم.




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

گل پسرم

دوست دارم مالک قلب سلیمی باشی تا در روز رستاخیز ترانه ای از عشق بخوانی

دوست دارم تاجر احسان باشی و با انفاق خود ، ایمانت را باعمل ثابت کنی

دوست دارم در آرامش امروزت تشویش فردا را چاره کنی

دوست دارم در زمان حال شاهد رشد نهال عمل صالح خودت باشی.

و خیلی دوست داشتی های دیگه که شاید این زمان برای آنها مجالی نباشد پس تا بعد..........




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

نازنینم ، مه جبینم ، گل پسرم


نه من می تونم بگم چقدر دوستت دارم. نه تو می تونی درک کنی

نه من می تونم هیجانی که تومن برای خریدن همه شکلات های مغازه ها و اسباب بازی های فروشگاهها برای تو موج می زنه رو توصیف کنم ، نه تو می تونی درک کنی

نه من می تونم بگم به چه اندازه خدای مهربون رو برای داشتنت شکر می کنم ، نه تو می تونی درک کنی

نه من می تونم بگم به قاعده چند هزار تا آسمون دوستت دارم ، نه تو می تونی درک کنی

نه من می تونم بگم به چه اندازه واسم عزیز ، نه تو می تونی درک کنی

 نه من می تونم برات بگم از آروزهایی که واست دارم و نه تو می تونی درک کنی

فقط بدون یه چیزایی هست که من نمی تونم بگم و تو نمی تونی درک کنی البته شاید هم درک کنی که حتما همینطوره ولی نمی تونی بروز بدی. فقط بدون دوستت دارم. فقط دوستم داشته باش

 به خدای یکتا سوگند که بعد از او ، تو رو می پرستم

امیدوارم که قشنگی های دنیا برای تو همیشگی باشه

 آمین یا رب العالمین




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی

به نام يگانه خالق هستی

مبارک باد ، خورشید متولد شد ، یک روز به ظهور نزدیک تر شدیم.

در یکی از شبهای خوب زندگی ، خداوند مهربان دست گرمش را به طرفمان دراز کرد و نوگلی زيبا یعنی تو را به ما داد ، ما هم به سپاس از لطف آفريدگار نیکیها ، نام تو را کیارش گذاشتیم ، از آن نیمه شب به یاد ماندنی ، بیست و سوم خردادماه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار ، چهار سال می گذرد ، هر روز و هر ساعت بزرگ شدنت را نظاره می کنیم و در هر لحظه عظمت خالق یگانه را به یاد می آوریم .

هر روز زیبا شدنت را می بینیم و یگانه نقاش طبیعت را به خاطر خلق چنین زیبا رویی سپاس می گوئیم.

هر روز شیرین زبانیهایت را می شنویم و خالق زیباییها را به خاطر آفريدن چنین نجوای دلنشینی ستایش می کنیم.

هر روز شیطنت هایت را می بینیم و پروردگار مهربان را به خاطر وجود چنین لحظات شاد و شیرین در زندگی مان شکر گذاریم.

و هر روز تو را در آغوش می گیريم و با بوسه های پر از محبت بر آن صورت شیرین و لطیفت ، سعادت و خوشبختی را در منزل قلبمان جای می دهیم و قدر با تو بودن را در دفتر خاطرات ذهنمان به یادگار می سپاریم.

دردانه مامان و بابا و حال .......................

روز زیباییها فرا رسید ، روز جشن فرشتگان آسمانی ، هنگامه جشن زمینیان ، روز بزرگ اکمال دین و ولایت ، روز جشن عید سعید غدیر خم پس بر آن شدیم به مبارکی این روز خجسته و لحظات گهربار این روز عزیز هدیه ای ناقابل را پیش کش تو نازنین کنیم.که بابی جهت افتتاح آن هم باشد پس افتتاح وبلاگت را به تو نازنین پسر شاد باش می گوئیم. امیدواریم که همیشه گل لبخند روی لبهای نازنینت نقش ببندد.

دوستان عزیز:

ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما مهربانان و همچنین تشکر از شما که وقت گرانبهایتان را دقایقی در اختیار ما قرار دادید ، بی صبرانه منتظر راهنمایی های ارزنده شما گرامیان هستیم .البته باور داریم که نواقص و کاستی هایی در وب وجود دارد که امیدواریم گذر زمان و همراهی شما عزیزان موجب برطرف شدن آن گردد. شاد و پیروز باشید.

یکشنبه  (۱۷/۸/۱۳۸۸)




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط مامانی
منظومه من

صفحه اصلی

سیاره من

کاوشگر

آرشيو مطالب

آخرين شهاب سنگ

خبرنامه





Powered by WebGozar

هنگامه دیدار

ستاره ها

نازنین دوستان

وضعیت آب و هوا

آمار سایت

آوای ماندگار